خرید بک لینک
طبق معمول خوشحال نبودم از اینکه زمستان داشت تمام می شد،ماشین های پشت ِ چراغ های قرمز، دست شان را روی بوق گذاشته بودند و مردم می دویدند تا به کارهایشان برسند. من اما انگار روی زمین نبودم و مثل ِ یک روح ِ سرگردان، همه ی اینها را از یک دریچه تماشا می کردم. سیگاری روشن کردم و به یاد سالهایی افتادم که من هممنتظر بهار بودم، انگار برای دقایقی همه چیز متوقف می شد و فقط من می ماندم و بهت اینکه چه بود و چه شد! زیر گوش خودم میخوانم: " پشت ِ کدام زمستان جا ماندی که هرگاه بهار آمد، بی روی تو سبز شد زمین و گرم نشد دل من ؟ که در بهار هم زمستان ماندم بی روی تو.. "هی این کلمات را با خودم تکرار می کردم و دنباله اش می گفتم " جز یافتن ِ خود نباشد کار ِ من در این زمین که می چرخد در پی هیچ و جز دیوانگی نیابم راهی به روی تو" دلم تنگ شده بود برای چیزهای زیادی که حتی نمی دانستم چه بودند. بغض ِ توی گلویم داشت خفه ام می کرد اما خنده ام گرفته بود چون خشکی چشمانم شاید مجال اشک زیادی ریختن را ندهند، خنده ام گرفته بود از حکایت خودم، باد شدید شده بود و چشم هایم را خیس کرده بود. دلم می خواست شدید تر می شد و بلندم می کرد از روی زمین.زمستان دارد تمام شود. سالها با سرعتی عجیب والبته سخت می گذرند. آنقدر که آدم انگشت به دهان می ماند،از این سخت جانی ،اما این مهم نیست. حتی همه چیزهایی که عوض می شوند و همه چیزهایی که غیر منتظره هستند هم اهمیتی ندارند. سفیدی موها و فرسودگی مان هم مهم نیستند. فقط باید خودِ دیوانه را یافت و دیوانگی کرد با چیزهایی که خود ِ زندگی هستند.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: دوشنبه 29 اسفند 1401 ساعت: 13:11

نشسته ام میان جماعتی بدتر از خودم ،زور می زنم، تمام زورم را می زنم که بخندم و یک مشت آدم ِ خسته و کوفته را یک لبخند نیم بند مهمان کنم تا شاید بدهی ِ آخر برج را فقط یک لحظه نفهمند، بدبختی اینها کلا همین ست که جز بدهی شان چیز دیگری ندارند. هیچ چیز ندارند. شده اند یک مشت آهن که زیر ِ آفتاب ذوب می شوند و توی سرما یخ می کنند.من هم که صبح تا شب دروغ گفتم و امید بیهوده دادمشان،دروغ گفتم به آنها و خودم. یک عمر دروغ گفتیم و تنهایی کشیدیم که چه شود؟ اینهمه درد کشیدیم و به روی خودمان نیاوردیم که کسی به فکرت نباشد؟ که فقط خودت باشی؟ اینجا همه خنده ات را به یک نگاه متعجب نگاه می کنند و هیچکس، چیزی بیش از این نصیبت نمی کند، توی دلم بهشان میگویم، برادر جان، خواهر جان ،من می دانم، باور کن می دانم. هیچکس نداند، من که می دانم. تونیز گم شده ای. مثل روز برایم روشن ست بچه که بودی مادرت جایی گمت کرده و یادش نبوده آدرس خانه تان را روی سینه ات سنجاق کند. و تو همیشه یک آدم گمشده بودی که نوجوان شدی، جوان شدی و پیر شدی. هیچکس دنبالت نگشت و عکسی از تو توی صفحه ی روزنامه چاپ نکرد. کسی شادی های تورا را پیدا نکرد ، شوق تو وقتی گم شد کسی به دنبال آن نرفت، کسی حتی با احتمال ِ مُردنت، تو را دفن نمیکند و کسی بالا سر ِ قبرت نمی نشیند ،فرض که بشیند چه فایده؟ و تو، همان موقع که بچه بودی گم شدی به هیچکس نگفتی و حتی گریه هم نکردی. شما از همان اول هم خیلی ساده بودید و هم خیلی مغرور و سخت ، مثل ، یک موجودی که از یک جای دیگر ِ تاریخ پرت شده اینجا.که البته " فرقی هم می کند؟ همه تاریخ یکی است .یکبار تاریخ را نوشتیم و هزار بار تکرار میکنیم خودمان را ، غیر این است ؟

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: يکشنبه 14 اسفند 1401 ساعت: 23:50

امروز از خیلی چیزها راضی نیستم همیشه همینطور بوده،شاید همه همینیم ، احساس خوشبختی برای من جایی دور دست است که تا آن فاصله آنقدر هست که خسته بشوم، آینده را نمی دانم، گذشته ام آنقدر طولانی و خاکستری است که بتواند آینده را از بین ببرد، لیکن باز به همان گذشته به عنوان تنها دارایی ام چنگ میزنم ، میدانم که فردا هم به امروز چنگ خواهم زد ، این معنی خوبی ندارد، این یعنی همه چیز در حال فرسودگی و انحطاط است، از همه چیز غمگین می شوم چرا که خیلی چیزها را دیگران تعیین می کنند، خیلی چیزها را دیگران برای ما به وجود می آورند، عجیب است که سرنوشتِ خصوصی ترین چیزها را گاهی نمی توانیم خودمان تعیین کنیم، همین که برای دوست داشتن کسی باید منتظر بمانیم و بفهمیم می تواند ادامه بدهد یا نه ؟ یا برای دوست داشتن کسی دیگر باید حد و حدودمان را جوری تعیین کنیم که وارد دنیای او نشویم، به راحتی می توانم بگویم من نمی توانم آدم شادی باشم، یعنی ابزار و امکانات بیرونی و درونی یک انسان شاد را ندارم ،به اندازه بقا آدم شادی هستم اما شادی برای من معنی دیگری پیدا کرده ، همه از آدم می خواهند شاد باشد، لبخند بزند، لباس های خاکستری نپوشد، به مسایل ساده نگاه کند، از این می گویند که آدم های نا شاد مشکلات عجیبی دارند، آدم های افسرده، بیمار یا .... آن ها را با تیغی در دست و احتمال خودکشی تصور می کنند، با موهای ژولی پولی و قیافه هایی که هر لحظه احتمال گریه دارند، نه اینطور نیست ،آدم می تواند نخندد، می تواند گریه نکند اما در قسمتی از ذهنش غمگین باشد، در قسمتی از ذهنش شاد باشد و هیچ مشکل خاصی هم نداشته باشد، من فقط دلم می خواهد اینی نباشم که الان هستم، به این فکر می کنم که آیا چند سال بعد بالاخره به یک جایی خواهم رسید؟ آیا فکر

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 2 اسفند 1401 ساعت: 11:26

ای کاش آدم به چیزی، به کسی، جایی عادت نمی کرد. کاش اصلا آدم عادت نمی کرد. من به آدم های کمی ولی زیادی عادت کرده بودم و آنها هم احتمالا به من. میخواهم این روزهای روی هوا ماندگی را هم بگذرانم و تمام ! کم کم دارم شجاعت تمام کردن ها را پیدا می کنم. ولی من چقدر خسته ام ! از این تناوب ِ پوچ ِ بیخود، اینکه یکروز اوضاع خوب پیش می رود و حداقل نسبتا خوب پیش می رود و چند روز بعدش فاجعه رخ میدهد، خسته شده ام. مثل سنگ شده ام. از اینکه هیچوقت جرات تمام کردن اتفاق ها را نداشتم بدم میآید. اینکه هی زور می زنم و تمام می کنم و آخر سر هم تمام نمی شود خسته ام.وقتی به چند سال اخیر ِ زندگی ام نگاه می کنم، خودم هم باور نمی کنم چه چیزهایی را پشت سرگذاشتم. مثل ِ فیلم، مثل داستان، نه به آن معنای کلیشه ای. اتفاقاتی که واقعا فقط می تواند با ذهنیت ِ خیلی قوی ،و شاید متوهم ، یک نویسنده رخ دهد. همین است که دیگر کم کم می توانم وقوع هر اتفاق تخیلی را هم محتمل بدانم. و این چیز بدی ست !دیگر دلم برای آدمها و عادت ها هم لک نمیزند به هرحال نمی دانم. نمی دانم. این روزها با بیشترین کلمه ای که سر و کار دارم همین نمی دانم بوده و بس, نمیدانم اطلاعی ندارم، اگر باز طرح توسعه تا امیدی جوانان کشور را به نام بنده نزنید ،فقط یک چیز را می دانم. این روزها با تمام ِ وجود احتیاج به یک اتفاق ِ خوب دارم،ولی خب آدمیزاد گاهی انتظار های بیخودی پیدا می کند.

برچسب: نویسنده: یاسین کوشکی تاريخ: سه شنبه 2 اسفند 1401 ساعت: 11:26

صفحه بندی